روزانه های یک ذهن شاد

هرازگاهی که با خودم تنها میشم فکر میکنم به اینکه تو زندگیم به کی بد کردم؟ دل کی رو شکستم؟ خوب چون قراره اینجا با خودم صادق باشم چندتایی هم یادم میاد اما یادم نمیاد زندگی کسی رو خواسته باشم نابود کنم. بدخواه کسی هم نبودم. تعارف که نداریم به هر حال ما انسانیم و خطا جزوی از صفتهامونه اما میشه ذات رو هم شناخت. میشه اجازه نداد ذاتی بد باشه. میشه کنار همه بدیها به انصاف هم فکر کرد. حالا چرا اینا رو میگم؟ چون هنوز یه نقطه حل نشده تو ذهنم مونده. تاریک و سیاه. سعی کردم به هیچ کدوم از دوستام بدبین نشم اما یکی از همین دوستان بد زخمی به دلم زده که تا مدتها اثرش میمونه. خیانت اسم کاریه که در حقم شده. سر فرصت و به تفصیل راجع بهش میگم تا شاید با مرور دوبارش خیلی چیزها روشن بشه.

دیشب از شرکت با امیر رفتیم و میز خریدیم برای آشپزخونه و جا ادویه و قالب و ... در راستای همون خریدهای اساسی مهرماه هر سال و اضافه کردن چیزی به زندگی دو نفره مون. خیلی دوستشون دارم.

بعدش هم خیلی سرخوشانه زنگ زدیم به خواهرجان و محمد و چهارتایی رفتیم بام. شام خوردیم و تا دو شب اونجا از هوای خنک رو به سرد و پاک لذت بردیم و خوشان خوشان برگشتیم خونه و امروز اما شادابم. انگار نه انگار دیشب چهار ساعت خوابیدم.

مراقب خودتون و دلای پاکتون باشین


برچسب‌ها:
رنجی که می برم, خریدهایم, خواهر جان, روزانه هام
+ تــاریـخ ۱۳٩۳/٧/٩ ساعـت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ به قـلـم مرمری نظرات ()