روزانه های یک ذهن شاد

اوه چه خاکی گرفته اینجا رو خنثیخنثی

سال نو مبارک خجالتخوب چیهنیشخند من نیومدم سال نو تبریک بگم. کلاً وقت و ساعت شده کیمیا و طلاابله

سلام ترانه نیشخند ترانه دوست دوره بچگیام چه خاطراتی که با هم نداریم نیشخندآدرس اینجا رو یهویی بهش دادم عینک الان میگه رفیقم خل و چل شده خنده من و ترانه دوره دبیرستان شروع کردیم داستان نویسی و یه سبک جدید هم ابداع کرده بودیم نیشخند یه صفحه من مینوشتم یه صفحه ترانه. صبح هر روز میرفتیم تحویل میدادیم و مینوشتیم. اسم شخصیتها هم مهتا بود یکی اون یکی یادم نیست خنگ شدم.متفکر بعد دو تا دوست با شوهراشون تو یه خونه زندگی میکردنخنثی. فانتزی هایی که تو زندگی مشترک رویامون بود تو زندگی اونا میاوردیم. الان که فکر میکنم جفتمون همونطوری به شدت رفیق باز شدیمخنده و تو خونه همچنان بند نیستیم.زبان ترانه الان یه بچه یه ساله داره که خیلی خوردنیه و میمیرم براشقلب

دو ماه از سال هم گذشت به سرعت برق و باد و هفته دیگه من و امیر شمع سه سالگی ازدواجمون رو فوت میکنیم.قلب چقدر زود گذشت و خوشحالم که خوش گذشته.مژه جمعه مامی ها رو دعوت کردم با جاری و مامانش حالا موندم چی درست کنم یه غذا رو مامی میگه من خودم درست میکنم. امیر هم میگه بقیه اشم جوجه و کوبیده بگیریم خنثی اما دلم میخواد درست کنم حتما چیزی. حالا یه فکری میکنم. متفکر

دیروز من و امیر رکورد پیاده روی هامون زدیم. تا 7 شرکت درگیر کارهام بودم که یهویی امیر زنگ زد کار بسه پاشو بیا بیرون.منتظر از پنجره نگاه کردم دیدم اومده دم شرکتنیشخند. جمع کردم و رفتیم یکی یه بستنی لیسی خریدیمخوشمزه و قدم زنان رفتیم هی رفتیم و هی رفتیم و حرف زدیم و رفتیم به بیست سال "آینده تا دیدیم نزدیکای خونه ایم یه چیزی حدود 2.30 پیاده روی کرده بودیم.خنثی

تا حالا شده از شنیدن جمله "حتماً صلاح کار این بوده که انجام نشه" حسابی کفری بشین؟ خوب یه وقتایی انگار واقعا همین جمله صادق . دیروز با دوستای قدیمی وایبر صحبت میکردیم و از خواسته ها و راز و نیازهای دوره جاهلیت میگفتیم و اینکه چند تاشون رسیده بودن و چند تاشون نرسیده بودن. به شخصه یه عشق ناکام داشتم که خداروشکر بهش نرسیدم و امیر شد عشق زندگیم. گاهی وقتا فکر میکنم خدا خیلی دوستم داشته که تو بیست سالگی مسیر زندگیم رو به بهترین نحو تغییر داد. اون موقع از خدا شاکی بودم و الان خیلی ازش ممنونم لبخند

ماه پیش هرکی من و میدید میگفت مرمری خواب دیدم بچه بغلت بوده. خواب دیدم داشتی شیر میدادی به بچه ات. خواب دیدم باردار بودی.... خنثی تا جایی که به امیر میگفتم واقعا شاید خبریه؟ نیشخند ولی هیچ خبری نیست و قرار هم نیست به این زودی ها باشهنیشخند

یه چالش لایف استایل سی روزه تو اینستاگرام مدتیه راه افتاده به اسم چالش دیسیپلین سی روزه. هدفش اینه که سبک زندگیتون تغییر بدین به چیزهایی خوبی که همیشه مد نظرتون بوده و هست. مثل کتاب خوندن هر روز. خندیدن. ورزش کردن. غذای سالم خوردن.من دارم خودم رو به چالش میکشمعینک با یه مجموعه کارهایی که همیشه دلم میخواست در من نهادینه بشه. تا ببینیم چی میشهچشمک

مراقب خودتون و دلای پاکتون باشین قلب


برچسب‌ها:
روزانه هام, تصمیم ها
+ تــاریـخ ۱۳٩٤/۳/٤ ساعـت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ به قـلـم مرمری نظرات ()