روزانه های یک ذهن شاد

داغ جوان سخته. متاسفانه تجربه شو از نزدیک داشتم. دایی جوانم خیلی زود این دنیا رو ترک کرد. پاشایی رو نمیشناختم اما با دیدن عکسش و جوونیش خیلی دلم سوخت. خدا به پدر و مادرش، به خواهر و برادرش (اگه داره) صبر بده و دلشون رو آروم کنه.

آلرژی پدرم رو درآورده. به معنای کامل کلمه. سه هفته است که سر درد دارم و سه شنبه نتونستم درد لعنتی رو تحمل کنم و ژلوفن لعنتی تر رو خوردم و به توصیه دکترم و به علت حساسیت به انواع مسکن ها سیتریزین هم میل کردم. اما بالای چشمم چنان ورم کرد که همکاران محترم با ترس و لرز من رو رونه خونه کردند و نزدیک 48 ساعت طول کشید تا ورم به کلی خوب بشه. جالبی قضیه اینجا بود که چهارشنبه با چشم ورم کرده و صورت ورم کرده تر باید میرفتیم تولد سورپرایزی. از بدو ورود هرکی من دید گفت حامله ای خنثی حالا بیا و قسم و دلیل و آیه بیار .

پنجشنبه با مامان و خواهرجان و محمد و امیر رفتیم شام بیرون و بعدش هم رفتیم پارک آب و آتش و روی پل همت پیاده روی کردیم و موزه خزندگان رو دیدیم که متاسفانه تعطیل بود. برنامه آشنایی مامان با محمد بود و بنده خدا محمد خیلی هول شده بود.

دلم یه ناهار رفیقانه میخواد. کجایی پس رفیق جان.


برچسب‌ها:
روزانه هام, خواهر جان, تعطیلات, حساسیت
+ تــاریـخ ۱۳٩۳/۸/٢٤ ساعـت ۱:٥٤ ‎ب.ظ به قـلـم مرمری نظرات ()