روزانه های یک ذهن شاد

امروز رفتم وب ساچلی و دیدم از مادربزرگش نوشته. چند روزه مامانی همش میاد جلو چشمام. دلم خیلی براش تنگ شده.

پنج سالم بود. مامان معلم شیفت صبح بود همیشه و صبحها تا ساعت 12:30 مدرسه بود. من و سارا رو که تازه دو سال بود مادرش از دست داده بود میذاشت پیش مامانی. مامانی اما داغ دیده بود. اون هم داغ بزرگی. سه سال از مرگ پسر جوانش و مجردش و دو سال از مرگ عروس جوانش میگذشت. هر روز صبح ساعت 9 تقریبا سفره صبحونه رو پهن میکرد و برای من و سارا لقمه میگرفت. من تند و فرض بود و سارا همه کارهاش آروم بود. من چایی شیرینم رو خودم میخوردم و سارا منتظر میموند مامانی براش تو نعلبکی بریزه. بعد از صبحونه نوبت داستان بود هر روز یک کتاب داستان رو انتخاب میکردیم و مامانی با سواد قرآنی میخوندش. باهوش بود. با اینکه نوشتن رو تقریباً بلد نبود اما قرآن درس میداد. لابه لای قصه، غصه میخورد و اشک میریخت. هنوز سیاه پوش بود. ساعت 10 کم کم از سر سفره بلند میشدیم و با دستای کوچیکمون سفره رو جمع میکردیم باهاش. بعد وضو میگرفت و ما هم کنارش مثلاً وضو میگرفتیم. کم کم شاگرداش که همون همسایه ها بودن میومدن و ما هم چادر و چاقچور کرده میشستیم بغلش و بین خوندن شاگرداش سرهامون ماچ میکرد. این وسط هم میرفت و سری به غذای روی گاز میزد که عطرش همه جا رو برداشته بود. با همون شاگرداش نماز ظهر میخوند و بعد نماز میرفتن و کم کم آقاجون و بابا و مامان و دایی میرسیدن و با هم ناهار میخوردیم.

دوازده ساله بودم. سه سالی میشد که رفته بودیم خونه خودمون و شش سالی میشد یه خواهر کوچیک داشتم و دایی ازدواج کرده بود و با سارا یه مادر مهربون داشت. مامانی اما مشکل شدید تنفسی پیدا کرده بود . غذا پختن اکیداً ممنوع شد. بابا یه مهندس نقشه کش آورد و خونه یک طبقه ما شد دو طبقه. مامان خوشحال ازینکه مادرش میاد کنار خودش و تنها نیست. خونه ما شد پایگاه خاله ها و دایی. مامانی و آقاجون طبقه بالا بودند و همه ناهار و شامها کنارمون.مامان بعد از شام، ناهار فردا رو آماده میکرد و صبح تا ساعت 7.30 خواب بود. بابا ساعت 6.30 ما رو بیدار میکرد و صبحونه آماده میکرد و میرفت اداره. ما هم دوتایی میرفتیم مدرسه. ظهر بابا میومد خونه و برنج میذاشت و برمیگشت اداره. ما هم میرسیدیم خونه و سفره آماده میکردیم تا ساعت 2:30 که بابا برگرده و با آقاجون و مامانی و دور سفره ناهار میخوردیم.

هجده سالم بود. اومدم تهران تا درس بخونم و ازونجایی که عاشق کار کردن و مستقل شدن بودم رفتم سر کار. من و سارا دوباره با هم بودیم. تنهایی زندگی میکردیم. دیگه ناهار معنی نداشت. ناهار سرکار بود. مامانی اما پیر و شکسته شده بود. تو هر تلفن کلی دلواپسی پشت صداش بود: "من نمیدونم اینا چطور دلشون اومده شما رو تنها بفرستند." جالبه که خاله بزرگم از 18 سالگی تهران تنها زندگی میکرد و درس میخوند.

بیست سالم بود. بابا رفت. تنها شدیم. مامان شکست. خواهرجانم افسرده شد. اما کمر مامانی شکست. آقاجون داغون شد. میگفتند برای دومین بار پسرمون از دست دادیم. بابا داماد خوبی بود. دعای مامانی و آقاجون این بود که ایشالا دو تا داماد مثل خودت نصیبت بشه. حیف که دامادهاش ندید.

بیست و چهار سالم بود. مامان و خواهرجان اومدند تهران. خواهرجان دانشگاه هنر قبول شده بود. مامانی و آقاجون تنها شدند اما دلشون خوش بود که نوه هاشون پیشرفت میکنن.

بیست و هشت ساله بودم. با امیر دوست بودم به مامانی گفته بودم. هربار زنگ میزد میگفت پس کی عروس میشی مرمری؟ عید سال 90 باهاش تلفنی کلی حرف زدم و عید تبریک گفتم و معذرت خواستم که نشد امسال عید بیام. روز سوم فروردین مامانی راهی بیمارستان شد و یازده فروردین از پیشمون رفت برای همیشه.

دلم برای اون روزهای خونه مامانی و حیاط بزرگش. برای خونه ما و ناهار دست جمعی. برای پنجشنبه و جمعه ها که خاله ها میومدن خونه ما به هوای مامانی و آقاجون. برای عیدها و مناسبتها. برای رب گوجه درست کردنها و فرش شستنها و گلاب گیری تو حیاط خونه مامانی. برای کلاس قرآنش. برای قرآن و نماز یاد دادنش. دلم برای صورت ماهت تنگ شده مامانی.

حس خوب زندگیم رو مدیون دعاهای خوبت هستم.

اگه مادربزرگهاتون در قید حیاط هستند ماچشون کنین.

برای مامانی مهربون من هم یه فاتحه بخونین.


برچسب‌ها:
یادها
+ تــاریـخ ۱۳٩۳/۸/۱٩ ساعـت ۱:٥۱ ‎ب.ظ به قـلـم مرمری نظرات ()