روزانه های یک ذهن شاد

آخ که چه تعطیلی خوبی بود. چهارشنبه ساعت دو تعطیل کردم و پنجشنبه هم. چهارشنبه یه نمه برفی میزد که از دفتر اومدم بیرون و سلانه سلانه پیاده رفتم تا ونک و هوای سرد و دادم تو ریه هام. حیف که کثیف بود ولی کلی چسبید سرما و بدن درد بعدش.

رسیدم خونه و لوبیا بار گذاشتم و یکم خونه رو مرتب کردم و زیر بخاری لم دادم و به بازی و سریال دیدن گذروندم تا امیر با نون بربری برسه.

پنجشنبه هم تا 10 زیر پتو گرم و نرم سپری شد و داشتم لذت میبردم از تعطیلی یک روز کاری که یادم اومد کابینتهای بیچاره مدتهاست حال و احوالشون آشفته است و آشپزخونه نیاز به یه کن فیکون اساسی داره. پاشدم و حتی صبحونه هم نخوردم و افتادم به جون کابینتها و تا ساعت 2 که امیر بیاد مشغول بودم همچنان و امیر هم وایستاد با من به تمیز کاری و خلاصه موفق شدیم ساعت 3.5 راحت و آسوده با آشپزخونه تمیز و خیال راحت نهار میل کنیم.

بعدش هم یه قیلوله اساسی زیر بخاری و ساعت 6.5 بود تقریباً که بیدار شدیم و آماده شدیم بریم دوری بزنیم بیرون که با پیشنهاد کافه فانوس مواجه شدیم و تا 12 شب کنج گرم کافه میزبان ما بود.

جمعه هم با هوای سرد و آفتابی خوبش بعد صبحونه جمع و جور کردیم و با خواهرجان و محمد رفتیم فشم و نهار زدیم و غروب روی تپه مشرف به لواسون لرزیدیم و کاپوچینو خوردیم و بعد هم تا تهران به دیونه بازی و شعر خوندن گذشت.

شب هم سری به مامان ها زدیم و دلشون رو با دیدن روی ماهمون شاد کردیم نیشخند

و اما امروز، عاشق آفتاب تو هوای سردم. از بچگی عادت داشتم برم تو ایون و آفتاب رو پیدا کنم و برم بمونم زیرش و گرم شم. کلاً یه آرامش و حال خوبی بهم میده. امروز که از خونه زدم بیرون عاشق زندگی شدم. مدتها بود اینهمه پر از زندگی نبودم. خداروشکر. سلام زندگینیشخند

ویس کجایی؟ کاش بیای و دوباره بنویسی دلم برای نوشته هات تنگ شده


برچسب‌ها:
روزانه هام, تعطیلات
+ تــاریـخ ۱۳٩۳/۸/۱٧ ساعـت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ به قـلـم مرمری نظرات ()