روزانه های یک ذهن شاد

معجزه طبیعت

هوای تازه و اکسیژن برای ماها که ازش محرومیم مثل کیمیاست واقعاً. جمعه تولد دوستمون بود و با یه گله رفتیم امامه. اطراف فشم یه جای عالی و دبش ویلای یکی از دوستامون بود و واقعا تیکه ای از بهشت. برای رسیدن به ویلا مجبور بودیم ماشین تو روستا پارک کنیم و پیاده کوچه باغها رو بریم که واقعا عشق بود کلی روحمون تازه شد وقتی رسیدیم باورم نمیشد همچین جای دورافتاده ای ویلایی یه این امکانات بسازند. اکثر ویلاها خیلی عالی ساخته شده بودند و باغهای پر میوه داشتند. بند و بساط برداشتیم و رفتیم تو باغ زیر درختهای سیب و گلابی جوجه و قارچ کباب کردیم و بعد هم میوه ها رو چیدیم و کمی حرکات موزون به بهانه تولد مبارکی و کمی هم شنا تو آب تگری استخر که تمام سلولهات رو جوون میکنه.

شب که برمیگشتیم برای فرار از ترافیک همش از راههای فرعی برگشتیم که کلی راه رو دور میکرد اما عالی بود و بکر. وقتی رسیدیم خونه به معنای واقعی کلمه تازه شده بودیم.

برنامه خارج از شهرهای ما همیشه برقرار بوده حتی اگه کسی هم نبوده ما دوتایی رفتیم اما این بار و طبیعت بکرش با همیشه فرق داشت.

سالگرد ازدواج سارا شد. باورم نمیشه به این سرعت یک سال گذشت. با هدیه و کیک رفتیم و جمع خوبی بود و خوش گذشت.

شرکت و کار هم همچنان با همون فشار ادامه داره و تنها حسنش اینه که حداقل رضایت دارم از کاری که انجام میدم و این مهمترین وجه ماجرا برام هست.

بالاخره رفتیم خونه مامان امیر، خیلی خوشحال شدند و خیلی خوش گذشت. این هفته هم شاید ببریمشون محمدرسول الله.

احساس میکنم دارم به پیاده روی معتاد میشم. هر روز fitbitروشن میکنم و راه میوفتم و میرم و میرم و میرم. رکوردم فعلا از پارک وی تا آرژانتین یک ساعت و از ابتدای تخت طاووس تا ته معلم یک ساعت و ده دقیقه است.

وزن کم کردم و دارم میرسم به چیزی که میخوام کم کم البته. الان وزنم کمتر از وزن مناسب برای بدنم هست اما میخوام چندکیلو دیگه کم کنم و اون اندام چند سال قبلم رو بهش برسم.

مراقب خودتون و دلای پاکتون باشین

   + مرمری ; ٢:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٦/٢۳
comment نظرات ()

روزمره گی

اینکه ماهی یک بار بیام اینجا رو باز کنم و بنویسم برای خودم هم خوشایند نیست اما  چه میشه کرد. شلوغی این روزها اجازه نمیده بیشتر از این خاطراتم رو ثبت کنم. اوضاع کاری شرکت سنگین و شلوغ شده و احساس میکنم انقدر کار روی دوشم هست که کمرم داره خم میشه. شاید فرصتی باید به خودم بدم. نمیدونم. خلاصه اینکه از همه چیز تقریبا افتادم. الان شاید یه ماه خونه مامان امیر نرفتیم و این از محالات بوده تا به حال. همیشه سعی کردیم هفته ای یک بار بریم که خوب نشده تو این مدت.

یه سفر 24 ساعتی به شمال رفتیم برای انجام کارهای حقوقی که فعلا در مرحله گیر و دارهای وکیل هست و امیدوارم ختم به خیر بشه. ازین سفرها که فقط خستگی برات میمونه اما خوب بعد از نه ماه دیدن پدربزرگم حالم رو بهتر کرد.

خبر بارداری یکی از دوستام رو شنیدم و خیلی خیلی خوشحال شدم. اون هم در شرایطی که هفته قبل با یه سری دوستان جمع بودیم و همه برای بارداریش آرزو کردیم واقعا شنبه وقتی خبر رو شنیدم سر از پا نمیشناختم. خیلی برات خوشحالم عزیز دلم

رفیق جانم دلم برات تنگ شده خیلی زیاد و چقدر خوبه که حداقل عکس میفرستی تا دلم با دیدنت شاد بشه. خوشحالم که هستی

پروسه پیاده روی همچنان ادامه داره و به روحیه مون کمک میکنه مخصوصاً که این برنامه fitbitکلی به آدم انگیزه میده

همین.

مراقب خودتون و دلای پاکتون باشین

   + مرمری ; ٦:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٦/۱٦
comment نظرات ()