روزانه های یک ذهن شاد

یار جانی من

مشاهده یادداشت خصوصی

   + مرمری ; ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٢٩
comment نظرات ()

داغ نبینی

مشاهده یادداشت خصوصی

   + مرمری ; ۱:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٢٤
comment نظرات ()

من از مادربزرگ جا مانده ام....

مشاهده یادداشت خصوصی

   + مرمری ; ۱:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۱٩
comment نظرات ()

ای زندگی سلام

مشاهده یادداشت خصوصی

   + مرمری ; ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۱٧
comment نظرات ()

پاکی آوردی - ای امید سپید!- همه آلوده گی ست این ایام.

جوگیر خودتونین نیشخند خو یه نیمچه برفی اومد الان منم بدو بدو گفتم بیام وبلاگم آپ کنم با این شعر شاملو عزیز دل زبان

چه خبرا؟ خوبین خوشین سلامتین؟

این مدت پر بود از اتفاقها خوب لبخند با حسن کچل و چهل گیس و امیر رفتیم ناهار دیزی خوردیم و بعد مدتها کلی حرف زدیم. چهل گیس و امیر که با هم مشغول بودن و من و حسن کچل هم کلی حرف از این در و اون در داشتیم و کلی هم خبرهای خوب شنیدیم.

فعلا که روزهام به ددر دودور میگذره نیشخند

این دو روز تعطیلی هم به مهمونی دادن و مهمونی رفتن گذشت و دیشب چشمم به جمال نخودچی قندک روشن شد که عاششقشم من بغل  و شله زرد مخصوص قندک بانو هم میل کردیم.

تاسوعا هم رفتم از مریم گلی جانم قورمه سبزی گرفتم نذری و واقعا خوشمزه بود خوشمزه

دیشب به امیر میگفتم خوبی دنیای وبلاگ برای من پیدا کردن چندتا دوست نمونه بود و بدیشم به این خوبیها میبخشم و نمیبینم اصلا عینک

کارمندایی که امروز شال و کلاه کردین و رفتین سر کار قطعاً مثل من بیکارین دیگه الان خنثی قراره تا ظهر بگیم بچه ها برن و دفتر تعطیل کنیم.منتظر الکی خواب نازنین حروم کردیم البته بنده که خیلی سرخوشانه ساعت 9:30 اومدم شرکت نیشخند

   + مرمری ; ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۱٤
comment نظرات ()

تغییر

آقا من قالب عوض کردم قبلیه غمگین بود خودم وبم باز میکردم دپرس میشدم. همین اومدم بگم قالب عوض کردم حرف خاصی هم ندارم برین عشق و حال واسه خودتون نیشخند

   + مرمری ; ٩:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٤
comment نظرات ()

فصل تازه

هوا عالیه یعنی من عاشق این هوا هستم که نه انقدر سرده و نه گرم میتونی به راحتی پیاده روی کنی و مخصوصاً اگه قبلش بارونی هم زده باشه هوای تمیز رو هورت بکشی تو ریه هات.

این پنجشنبه جمعه برای من و امیر به چشم به هم زدنی گذشت. از چهارشنبه بگم که یه تولد سورپرایزی برای سارا داشتیم و امسال اولین سال تولدش تو زندگی مشترک بود. با یه سری از دوستان و مامان و خواهرجان رفتیم سورپرایزش کردیم. پدر مادرشم از شمال اومده بودن و حسابی سورپرایز شد. چهارشنبه بعد از خونه سارا با خواهرجان و امیر هوس دور دور به سرمون زد و خلاصه ساعت 3 بود رسیدیم خونه و خوابیدیم. پنجشنبه هم شب به یه تولد دیگه دعوت بودیم و بسیار خوش گذشت و جمعه هم ناهار به صرف آبگوشت منزل یکی از دوستان و بعدش هم خونه ما جمع شدیم با بقیه دوستان.

از دیشب دوباره بعد مدتها با امیر شروع کردیم به دیدن سریال. یه مدت بود فرصت نمیشد و خلاصه به این نتیجه رسیدیم فرصت را فراهم کنیم. Game of thrones با خشونت اجتماعی و خشونت جنسی زیادی که داره اما بی نظیره. و البته خبر از شروع فصل جدید از سریالهای آمریکایی رو میده. سرزمینهایی با تابستانها و زمستانهای طولانی که با مسائلی نظیر وفاداری و خیانت و مذهب و جنگ و طبقات اجتماعی داستانهایی میسازند... خلاصه اگه اهل دیدن سریال آمریکایی هستید دیدنش رو بهتون توصیه میکنم البته یادتون نره که خشونت زیادی داره.

آخ که چقدر دلم آش رشته میخواد با کشک فراوون. مدتیه ناهار میبرم شرکت و غذا خوردنم رو نظم بخشیدم. از معده درد فعلاً راحتم البته.

دارم تمرین میکنم کمتر برنجم. دیرتر عصابی بشم. توقعی از کسی نداشته باشم و خوب زندگی کنم. سالم فکر کنم. خیلی سخته. خیلی خیلی سخته.

مراقب خودتون و دلای پاکتون باشین.

   + مرمری ; ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۳
comment نظرات ()