روزانه های یک ذهن شاد

رفیقان جان

مشاهده یادداشت خصوصی

   + مرمری ; ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٢۸
comment نظرات ()

وقتی همه چی با هم بد میشه

مشاهده یادداشت خصوصی

   + مرمری ; ٩:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٢۳
comment نظرات ()

ذهن آشفته من

مشاهده یادداشت خصوصی

   + مرمری ; ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٢٢
comment نظرات ()

بسیار سفر باید

مشاهده یادداشت خصوصی

   + مرمری ; ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۱٩
comment نظرات ()

از رنجی که میبریم

هرازگاهی که با خودم تنها میشم فکر میکنم به اینکه تو زندگیم به کی بد کردم؟ دل کی رو شکستم؟ خوب چون قراره اینجا با خودم صادق باشم چندتایی هم یادم میاد اما یادم نمیاد زندگی کسی رو خواسته باشم نابود کنم. بدخواه کسی هم نبودم. تعارف که نداریم به هر حال ما انسانیم و خطا جزوی از صفتهامونه اما میشه ذات رو هم شناخت. میشه اجازه نداد ذاتی بد باشه. میشه کنار همه بدیها به انصاف هم فکر کرد. حالا چرا اینا رو میگم؟ چون هنوز یه نقطه حل نشده تو ذهنم مونده. تاریک و سیاه. سعی کردم به هیچ کدوم از دوستام بدبین نشم اما یکی از همین دوستان بد زخمی به دلم زده که تا مدتها اثرش میمونه. خیانت اسم کاریه که در حقم شده. سر فرصت و به تفصیل راجع بهش میگم تا شاید با مرور دوبارش خیلی چیزها روشن بشه.

دیشب از شرکت با امیر رفتیم و میز خریدیم برای آشپزخونه و جا ادویه و قالب و ... در راستای همون خریدهای اساسی مهرماه هر سال و اضافه کردن چیزی به زندگی دو نفره مون. خیلی دوستشون دارم.

بعدش هم خیلی سرخوشانه زنگ زدیم به خواهرجان و محمد و چهارتایی رفتیم بام. شام خوردیم و تا دو شب اونجا از هوای خنک رو به سرد و پاک لذت بردیم و خوشان خوشان برگشتیم خونه و امروز اما شادابم. انگار نه انگار دیشب چهار ساعت خوابیدم.

مراقب خودتون و دلای پاکتون باشین

   + مرمری ; ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٩
comment نظرات ()

لذت زندگی

غروبها از مسیر شرکت تا ونک پیاده میرم. این فصل فصل پیاده رویه اصلا کلی انرژی بهت تزریق میشه مخصوصا که از کنار پارک ملت رد بشی و شلوغی دم پارک و آدمهای بستنی به دست ببینی. دیروز رفتم و واسه امیر به بهانه سالگرد عقد یه بسته ریتراسپورت و کاپوچینو گرفتم از سوپر دم شرکت که حراج کرده بود. شام هم یه زرشک پلو با مرغ آماده کردم و منتظر نشستم تا بیاد و غافلگیر بشه. اومد و شد.

تو محل کارم یه تغییراتی اتفاق افتاده و اتاقم رو دادم به فروش و خودم نقل مکان کردم به طبقه چهارم. طبقه آرومتریه اما اتاق ندارم که مهم هم نیست ولی صاحب یه میز جدید شدم که بسی تغییر خوبی بود. تو شرایط قراردادم هم یه تغییراتی اتفاق افتاده که باعث خوشحالیه.

یه سفر شمال در پیش داریم که میدونیم باید بریم اما زمانش موجود یست و یکم شلوغی های زندگیمون سخت کرده رفتن به این سفر رو. اما خوب بالاخره جور میشه.

مراقب خودتون و دلای پاکتون باشین قلب

   + مرمری ; ۳:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۸
comment نظرات ()

خواهرجانم

یکی از تفریحات من تو شبهای بلند و دوست داشتنی زمستون بافتن شاله. خوب وقتی دوست داشته باشی ببافی و چیزی جز شال هم بلد نباشی نتیجه اش این میشه که کل فامیلت یکی یک شال دستبافت تو رو داشته باشند. خیلی هم خوبه :) حالا امسال دارم برای خواهر جان میبافم.

خواهر دارین؟ خواهر موهبته. کوچیک و بزرگ هم نداره. خواهر که داشته باشی اگه ازت بزرگتر باشه میتونی حس کنی یه مادر خیلی خیلی جوون داری و اما اگه ازت کوچیکتر باشه. حسش معرکه است. شاید من فکر میکنم معرکه است چون فقط یه خواهر کوچیکتر از خودم دارم. حالا این حس معرکه چیه؟ حس مادری. حسی که به خواهر جانم دارم همینه. مخصوصا الان که وارد یه رابطه هم شده و هم مراقبم هم نگران اما بیشتر سعی میکنم رفیقش باشم تا فکر نکنه میخوام کنترلش کنم. خواهرجانم الهی همیشه شاد باشی.

   + مرمری ; ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٧
comment نظرات ()

این روزهای من

   این روزهای من پر شده از یه حس تازه برای زندگی. امروز دقیقا سه سال از عقدمون میگذره و ما هرسال مهر ماه یه رفرش میکنیم زندگیمون رو، یه جور نو شدن و انگار سال از مهر برامون نو میشه. چند روز پیش امیر به بهانه شروع سال تحصیلی یه دفتر و روان نویس برام خرید و از طرف خودش و نی نی نیومده هدیه داد. البته توش نوشته بود خاطرات نی نی رو توش بنویسیم اما من دلم طاقت نیاورد و شروع کردم به نوشتنش.

شهر موشها رو با حدود 15 نفر از دوستامون دیدیم ساعت یک شب سینما آزادی چه حالی داد البته یه ردیف قرق ما بود. اما با وجود خوش ساخت بودنش داستان نداشت شاید هم ما خیلی بزرگ شدیم برای دیدن شهر موشها.

تغییرات خوبی تو شرکت اتفاق افتاده و خوشحالم که ظرف یک سال و نیم تونستم هم کلی کار جدید تجربه کنم و هم به پیشرفتی که انتظار داشتم برسم.

جمعه رفتیم شوش برای خرید میز کوچیک برای آشپزخونه. از همینا که جای سیب زمینی و پیاز داره و جای بطری و تخته گوشت. اون چیزی که میخواستیم نیافتیم. دیشب تو پیاده روی هامون یه سر هم زدیم به کریمخان و پیداش کردیم حالا سه شنبه یه سر بریم سیدخندان که اگه اونجا چیز بهتری نبود بریم همین بخریم.

خواهرجان هم تجربه جدیدی رو داره شروع میکنه و منم حمایتش میکنم. پسر خوبیه به نظرم امیدوارم کنار هم تجربه های خوبی داشته باشند. تو هفته گذشته دو سه باری رفتیم فانوس تو گاندی اگه نرفتین و اهل کافه رفتن هستین پیشنهاد میکنم برین لاته های خوبی داره و البته برای شیکموهایی مثل من اسپاگتی هاش معرکه است.

این روزهام دوست دارم. احساس میکنم بزرگتر شدم.

مراقب خودتون و دلای پاکتون باشین.قلب

   + مرمری ; ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٦
comment نظرات ()

مرا رازیست اندر دل به خون دیده پرورده ولیکن با که گویم راز چون محرم نمی‌بینم

سلام، برگشتم تا بنویسم هرچند که اینجا برام لطف سابق رو نداره هرچند که خیانت دیدم و گذشتم اما هنوز یه رشته اتصال بین اینجا و ذهنم مونده حالا ببینم کی همین یه رشته پاره میشه تا قید وبلاگ رو برای همیشه بزنم. مدتهاست از فضای وبلاگ دورم و شاید باور نکنین که آدرس خیلی هاتونم ندارم. لطفا اگه میاین اینجا آدرستونم بزارین.

گفتنی هام مفصله که سر فرصت و حوصله دونه به دونه تعریف میکنم. حیف که خاطراتم و نوشته های اینجام از بین رفت.

مراقب خودتون و دلای پاکتون باشین

   + مرمری ; ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٥
comment نظرات ()