روزانه های یک ذهن شاد

بهمن، ماه من

همیشه بهمن ماه برای من حس و حالش با بقیه ماهها فرق داره. ماه تولد من و امیر و ولنتاین و سپندارمزگان و.... کلا معتقدم هر بهانه ای برای عشق و عاشقی خوبه حالا چه ولنتاین باشه چه سپندارمزگان چه فرقی داره؟

اون مهمونی رو رفتیم وبلای دوست وبلاگی و کلی خوش گذشت تولد بازی و بزن و برقص و خلاصه کلی زحمتش دادیم. دستت درد نکنه عزیز دلم.

تو این ماهها من و امیر زیاد زدیم به دل جاده، از جاده چالوس تا فشم و روته و ... چند بارش البته با خواهرجان و محمد رفتیم و یه سر به دهاتی زدیم و بستنی نوش جان کردیم و ماست و دوغ و پنیر گرفتیم و رستوران توچال که پر نوستالژیه رفتیم و ناهار ماهی زدیم و میرزاقاسمی

خوب برسیم به بخش خوش داستان و تولد امیر. امیرجانم امسال 30 سالش شد و من خیلی فکر کردم به هر نحوی براش بهترین تولد رو بسازم تا تو ذهنش بمونه. شب قبل تولدش رفتم آرایشگاه موهام رنگ کردم و چتر هام کوتاه و براشینگ کردم و اومدم خونه رو مرتب کردم و لازانیا درست کردم و با کیک و شمع تو خونه تاریک منتظر موندم تا کلید بندازه و بیاد تو خونه و سورپرایزش کردم. بخش دوم سورپرایز صبح تولدش بود که یه گلدون گل شیپوری کبود سفارش داده بودم و کادو و روبان پیچ شده ارسال شد دفتر کارش و کلی ذوق کرده بود وقتی زنگ زد صداش میخندید. سورپرایز سوم هم شب تولدش بود که دوستای دانشگاهش که مدتها بود ندیده بود دعوت کرده بودم تا یه عصرونه مردونه داشته باشند و خودمم خونه مامی باشم. اما این بخش سوم به خوبی برگزار نشد چون همه نیومدن اما با همون دونفری که اومدن کلی سورپرایز شده بود و در عجب موندم از آدمهایی که برای سورپرایز هم خبر نمیدن که نمیتونن بیان. منم کم نیاوردما بدو بدو زنگ زدم به یه سری دیگه از رفقا و همه رو جمع کردم و کلی خوش گذشت.

دیروز ناهار هم بعد از مدتها با دوستای دوره دبستانم جمع شدیم و کلی یاد خاطرات کردیم. شب هم دوباره یه سری رفقا جمع شدن منزل ما.

این مدت چند تا فیلم دیدم از جمله Lucy و Gone girl که از لوسی خوشم نیومد اما دومی کار دیوید فینچر بود و نامزد اسکار امسال به نظرم عالی بود حتما ببینینش و از زن بودنتون بترسین و لذت ببرین نیشخند

خواهرجان و محمد کادوی تولد برای من و امیر با هم خریدن که یه هارد اکسترنال هست و کلی نیاز مبرم داشتیم. دیشبم برام پر سریالش کرد دارم Friends میبینم و South park که خیلی باحاله

چند وقت پیش رفتم وب نخودچی بانو و از متنی که برای پسرک گذاشته بود کلی احساساتی شدم و خیلی دلم خواست که منم صاحب یکیشون باشم اما احساس گذرا بود و دیدم فعلا با این همه حجم کار و مسئولیت خیلی نباید جدی بهش فکر کنم ایشالا سال دیگه همین موقع بهش فکر کنیم.

یه معذرت خواهی هم بدهکارم به همه اونایی که نرسیدم برم وبلاگشون شرمنده ام بچه ها سعی میکنم حتما بیام دلم برای همه تون تنگ شده.

   + مرمری ; ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱۸
comment نظرات ()