روزانه های یک ذهن شاد

آدمهای امن

اسفند دوست داشتنی رسیده، اسفند برای من یعنی صبح های آبی و آفتابی دوست داشتنی و خرید و گل و کتاب و کافه. تمام این سالها دوست داشتم اسفند باشه و من سر کار نباشم و امسال به آرزوم رسیدم. اسفند امسال برام شیرینتر هم هست. شیرینتر از همیشه

جدیداً عاشق موسیقی بیکلام شدم. یه آلبوم از بتهوون و یکی از یانی همیشه در حال پلی شدن و پر میشم از حس خوب خوندن کتابهایی که تا امروز وقت نکرده بودم بخونمش

چشم به هم بزنیم عید اومده روزهایی که همه چیز نو میشه تازه و دوست داشتنی

احتمالاً عید امسال برای تحویل سال بریم پیش آقاجون. حالا هنوز معلوم نیست اما برنامه تو ذهنمون اینه. عروسی خواهرجان هم افتاده شهریور

جمعه برای تولدم سورپرایز شدم. خواهرجان و حسام و محمد ترتیب یه سورپرایز رو داده بودند و حسابی خوشحالم کردند. خوشحالم و از خدا ممنونم بابت آدمهای امن کنارم.

مراقب دلهای پاکمون باشیم

   + مرمری ; ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱٢/٢
comment نظرات ()

در انتظار روزهایی که خوبند

هفته پیش سیل خبرهایی بود که هر کدوم حجمش برای ذهنهای همیشه درگیر ما زیادی بود به همین دلیل تصمیم گرفتیم کمی دورتر بشیم ازین فضاها، برای من و حسام همیشه برف و کوههای سپید پر از تازگی و روحیه است. پنجشنبه ظهر ناهار نخورده راه افتادیم و غروب رو تو گردنه قشنگ گیان بودیم. رفتیم تفرش. شب پر از باد و کوران. کوران شدید. صدای باد شدید پنجره ها رو میکوبید و صبح با طوفان برف از خواب پاشدیم و زدیم بیرون از ترس موندن تو گردنه مجبور شدیم ظهر برگردیم به سمت تهران اما خوبیش این بود اوج برف رو تو گردنه بودیم. خلاصه اینکه شارژ شدیم و برگشتیم.

شنبه هفته بعد تولد حسام هست و تصمیم گرفتم برنامه ای بزارم برای سورپرایزش و حسابی دارم برنامه ریزی میکنم براش

بهمن برای من و حسام یعنی شادی و عشق چون تولد هر دومون تو همین ماه هست امسال اما تلخ شروع شد و همین کمی باعث بیحالیمون شده و باید تحولی بدم تا ازین رخوت دربیایم.

این قانون عدم ورود به آمریکا و مشکلات ویزا حتی برای اونها که گرین کارت دارن خیلی تلخ هست.

کاش روزهای خوب بیان

   + مرمری ; ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱۱/۱۱
comment نظرات ()

روزهای آوار

چندباری اومدم بنویسم اما نشد و نتونستم. حجم خبرهای پلاسکو آوار شده رو سرمون و باز هم غم و غصه و استرسی که انگار برای ما تموم شدنی نیست و هرازگاهی میاد تا خودی نشون بده حالا ما اینجا بین این همه خبر سعی میکنیم زندگی کنیم. دیشب با حسام خیلی حرف زدیم. از نگرانی هامون گفتیم از اینکه واقعاً تو این شرایط باید یه موجود دیگه به این جا اضافه کنیم؟ اگه اومد و چندین سال بعد ازمون پرسید چرا به خاظر خودخواهیتون با زندگی یکی دیگه بازی کردین چی باید بهش گفت؟ (پلاسکو بهانه است چون تنها اتفاق نیست) خیلی حرف زدیم اما به این نتیجه رسیدیم بچه دار شدن در وهله اول خودخواهی هست شاید بیشتر از پنجاه درصدش خودخواهی باشه اما در نهایت امید و هدف زندگی مون هم میتونه باشه. تو هیچ شرایطی منفعل نبودم (غیر از سال 92)

این روزها درگیر کار اداری هستم ازین شعبه به اون شعبه و کارمندهای محترمی که هر کدوم یه وزیر هستند که ابداً احترامی برای وقت و خود مراجعین قائل نیستند. واقعاً خجالت نمیکشه اون کارمند سی و چند ساله که سر مرد شصت ساله داد میزنه و با عصبانیت میگه وای دیگه چی میخوای؟ حالا بالا و پایین کردن چهار طبقه با آسانسوری که خرابه هیچی!

تلخ شدم. خسته شدم ازین همه بدی و تلخی. اما چه میشه کرد باید زندگی کرد به همین دلیل تصمیم گرفتیم فردا ظهر بریم تفرش. صبح باید برم تشییع آتش نشانها (البته الان خوندم گویا فردا کنسل شده) کمی تزریق انرژی شاید حالمون رو خوب کرد.

دیدن عکسهای خانواده های آتش نشانها و مفقودین این روزها اشک همیشگی به چشمهامون آورده. برای آرامش خودمون و خانواده هاشون دعا میکنم.

   + مرمری ; ٥:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱۱/٧
comment نظرات ()

حافظه تاریخی خوب چیزیه

مشاهده یادداشت خصوصی

   + مرمری ; ۱:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱٠/٢۱
comment نظرات ()

و دوباره نوشتن

مشاهده یادداشت خصوصی

   + مرمری ; ۸:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱٠/۱٩
comment نظرات ()

مهر، ماه مهربانی، ماهِ ما

مشاهده یادداشت خصوصی

   + مرمری ; ٦:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٧/٢٥
comment نظرات ()

معجزه طبیعت

مشاهده یادداشت خصوصی

   + مرمری ; ٢:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٦/٢۳
comment نظرات ()

روزمره گی

مشاهده یادداشت خصوصی

   + مرمری ; ٦:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٦/۱٦
comment نظرات ()
← صفحه بعد