روزانه های یک ذهن شاد

حافظه تاریخی خوب چیزیه

غروب دیروز خبر فوت هاشمی رفسنجانی همه جا پر شد. پرتاب شدم به هفت سال پیش، به اون همه خشم و اضطراب از نادیده گرفتنمون، یاد اولین نماز جمعه ای افتادم که با دوستم رفتیم و موقع برگشت نزدیک بود دستگیر بشیم. جالبه که نماز جمعه رفتن اونبار جرم شده بود. چون امام جمعه اش حرفی میزد که ما میگفتیم. کمی که گذشت پرتاب  شدم به سال 77 به قتلهای زنجیره ای، شروع فهم و درک سیاسیم. کمی بیشتر که گذشت پرتاب شدم به سال 67 که البته پنج سالم بود و تا همین ده سال پیش مثل خیلی از همنسلانم از اتفاقاتش بیخبر بودیم.

حالا که این همه خاطرات مرور میکنم میبینم سیاست خیلی عجیب تر و پیچیده تر از اون چیزیه که فکر میکنم. اینکه سفید یا سیاه ببینم. اینکه محکوم کنم و حکم صادر کنم کار تاریخه کار من نیست.

حالا اما با گذشتن این سالها و پیش رو داشتن سالهایی که با نگرانی بهش نگاه میکنم و میکنیم شاید تنها راه این باشه که مثل همیشه اونکاری که فکر میکنیم درسته انجام بدیم. درست زندگی کنیم.

مراقب خودتون و دلای پاکتون باشین

   + مرمری ; ۱:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱٠/٢۱
comment نظرات ()

و دوباره نوشتن

مدت زمان طولانی که اصلاً اینجا نیومده بودم و ننوشته بودم لبخند

بعد از این همه وقت دلم برای نوشتن تنگ شده، کلی اتفاق افتاده که دوست داشتم ثبت میشد اما خوب نشد. خنثی

همیشه اولش سخته اما بعدش که میوفتی تو روال نوشتن خیلی راحت میگذره.مژه

من و امیر هم این مدت روزهای خوب و سخت و راحتی رو گذروندیمقلب. هنوز همونطور عاشقشم و هنوز همونطور ازش عشق میگیرم.بغل

خوشحالم و امیدوارم همیشگی باشه.فرشته

تو این مدت خیلی از دوستهامون طلاق گرفتندل شکسته. بعضی ها ازدواج کردن.قلب بعضی ها کات کردند. چشم

کمی پول جمع کردیم و هی بالا پایین کردیم دیدیم نمیتونیم خونه رو عوض کنیم.ابرو بنابراین به این نتیجه رسیدیم که نگاهمون رو عوض کنیمنیشخند.ما اصرار داشتیم حتماً خونه رو بزرگ کنیم و بعد به فسقل فکر کنیم.خجالت یا اینکه اگه دیدیم امکان خرید خونه بزرگتر نیست اینجا رو بدیم رهن و یه خونه دو خوابه رهن کنیم. نشستیم و بالا پایین کردیممتفکر و گفتیم با این پس انداز که نمیتونیم اونطور که دلمون میخواد خونه رو بزرگ کنیمافسوس و جای خوبی مثل همینجا که هستیم بخریم بنابراین به این نتیجه رسیدیم که ماشین صفر بخریمعینک و بقیه اش بگذاریم بانک و فعلاً همینجا بمونیم حتی با اومدن فسقل. فکر کردیم فسقل تا یه سالگیشم میتونه همینجا بمونه فوقش تختش رو میگذاریم تو هال قلب

خیلی عجیبه اما من همیشه از اسم بچه گریزان بودماسترس. بچه خیلی دوست دارم اما تصور فسقل برام غیرممکن بودنگران ولی از وقتی صحبت کردیم و داریم مقدمات اومدنش رو فراهم میکنیم احساس میکنم بیشتر از هر زمان دیگه آماده ام تا مامان بشم.بغل

فعلاً خبری نیست مژهو در مرحله آزمایش قبلش هستم اما خوب دیگه هدف اصلیمون شده فسقلزبان

از کار بگم که بعد از سالهایی که به کار و کارمندی گذشت استعفا دادم و اومدم بیرون.مژه قصد داشتم از عید بیام بیرون که انقدر سخت گذشت که با امیر به این نتیجه رسیدیم که هرچی کمتر اونجا عمرم بگذارم بهتره ابرو یادآوریش کمی ناراحتم میکنه چون واقعاً زحمت کشیدم اوهاما همین رو بگم که الان یک ماه و نیمه از اونجا اومدم بیرون هنوز هر روز زنگ میزنن سوال میپرسن این چی کار کنیم؟ اونو چی کار کنیممنتظر

تو این مدت که از شرکت اومدم بیرون خیلی خوش گذشتهمژه (بی جنبه هم نیستمنیشخند) برنامه روزانه ام اینطوری شروع میشه که صبح ساعت 8 بیدار میشم یک ساعتی میرم بیرون پیاده روی تند میکنم اوهو سعی میکنم بیخیال آلودگی بشم و از سرمای دوست داشتنی لذت ببرمچشمک. بعدش اگه خریدی داشته باشم از تره بار خرید میکنم و میام خونه صبحانه میخورم زبانو میشینم پای کارم (یه پروژه ای دارم تو خونه انجام میدم که کار خودمونهگاوچران) معمولاً تا ساعت 3 اینا طول میکشه بعد میشینم پای خوندن پوآرو های عزیز دلم شیطانو بعد هم آماده کردن شام تا امیر بیاد. اگه حالش داشته باشیم بعد از شام میزنیم بیرون. یا پیاده روی یا ماشین سواری.زبان

خواهرجانم هم در دوره عقد بسر میبره.قلب مرداد ماه عقد کردند. این هفته هم خانواده محمد (پدر و مادر و خواهر مجرد و خواهر متاهل و دادمادشون) و مامان زری و خواهرشوهرم و جاری و مادرش و مامی خودم دعوت کردم خونمون و حسابی شلوغ میشهاوه اما مهم نیست به قول مامانم مهم اینه خوش بگذره کوچیکی جا رو بیخیال عینک

من برم یکم لینکدونی رو درستش کنم و یکمم آرشیو خودم بخونم حس خوبی دارهاز خود راضی

مراقب خودتون و دلای پاکتون باشینبغل

   + مرمری ; ۸:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٥/۱٠/۱٩
comment نظرات ()

مهر، ماه مهربانی، ماهِ ما

مهر ماه داره تموم میشه البتهچشمک اما برای من همیشه پر از حس خوب بوده حتی قبل از اینکه پیوند مهرم با امیر تو همین ماه بسته بشهقلب، حس های خوبی که از این ماه میگیرم مثل اسم مهر پر از محبت و مهربونی هست تا جایی که یکی از فیوریتهام اینه که لوبیا تو همین ماه دنیا بیاد نیشخند

مامی همون اوایل ماه سورپرایزمون کرد و یه جشن کوچیک گرفت برامون و فرداش هم مامان امیر سورپرایزمون کردقلب. خیلی حس خوبیه که حواسشون هست. خداروشکر که هستند و داریمشون.لبخند

تو این مدت یه سفر تفرش رفتیم و طبق معمول بالای تپه رفتیمنیشخند. برنامه این بود که مامان امیر و خواهرش که رفته بودند چند روزی اونجا رو بریم برگردونیم که این شد که یه سفر یه روزه خودمون مهمون کردیم و یه ناهار عالی مهمون مامان امیر شدیم تو رستوران سنتی تفرش با اون کبابهای خوشمزه اش خوشمزه

یه صبحونه هم از رفقا بردیم که رفتیم فشم نوش جان کردیم چشمک و خوب همیشه رو دور برد که نیستیم بنابراین یه صبحونه هم باختیم نیشخند حالا قرار شده واسه اون یا بریم وِرِسک یا راه آهن خنده حالا وِرِسک یه چیزی البته باید 120 کیلومتر از تهران دور شیم اما راه آهن ماجرایی داره و اونم اینه که ما یه بار تو راه برگشت از بهشت زهرا تو یکی از کافه هاش نشستیم به صبحونه خوری خیلی چسبید حالا گیر دادیم بریم اونجانیشخند

اوضاع کار بهتر شده و کار جدید استارتش خورد و پیش تولید انجام شده و فعلا درگیر ثبت شرکت و ثبت برند هستیم. امیدوارم به زودی رو روال بیوفته و به برنامه های دیگه جدی تر فکر کنیم.لبخند

خرید خونه بزرگتر مدتی هست که ذهنمون قلقلک میده. که اگه جدی تر بشه باید خودمون صفر صفر کنیم.عینک کمی با شرایط کار جدید ریسکش بالاست و کمی هم من احساس میکنم الان نباید خودمون بندازیم تو دردسرشابرو اما امیر میگه بزار بهش جدی تر فکر کنیم شاید شد و اتفاق خوبی افتاد.  خدا مثل همیشه حواسش به ماست مطمئنمقلب

تو این مدت کلی فیلم دیدیم که آخرینش دیشب بود. مودیلیانی، همون نقاش معروف ایتالیایی که همدوره پیکاسو بود. امیر بار سومش بود که میدیدش و من اولین بار. دوستش داشتملبخند

از ریتم سریال بینی اومدیم بیرون چون واقعا فرصتی نمیمونه برای کنار هم بودن و حرف زدنهامون. ساعت 7 معمولا سر تخت طاووس به هم میرسیم و یک ساعتی پیاده روی میکنیم و میرسیم خونه و شام درست میکنیم و بعدش کمی از اخبار روز باخبر میشیم و بعد به بازی و حرف میگذرونیم و کمی هم به موبایل نیشخند

هفته ای دو شب هم برنامه پیاده روی جمعی داریم با دوستان معمولا یا پارک قیطریه یا پردیسان یا طالقانی میریم و خارج از بحث پیاده رویش گفتن و خندیدن حالمون خوش میکنهاز خود راضی

خیلی ها تون از اینستاگرامم پرسیدین یه مدتی نمیخواستم آدرس اینستاگرام رو غیر از افراد واقعی از آشناهام داشته باشن اما الان دیگه خیلی مهم نیست. کسایی که میخوان کامنت بزارن براشون میذارمقلب

مراقب خودتون و دلای پاکتون باشین قلب

   + مرمری ; ٦:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٧/٢٥
comment نظرات ()

معجزه طبیعت

هوای تازه و اکسیژن برای ماها که ازش محرومیم مثل کیمیاست واقعاً. جمعه تولد دوستمون بود و با یه گله رفتیم امامه. اطراف فشم یه جای عالی و دبش ویلای یکی از دوستامون بود و واقعا تیکه ای از بهشت. برای رسیدن به ویلا مجبور بودیم ماشین تو روستا پارک کنیم و پیاده کوچه باغها رو بریم که واقعا عشق بود کلی روحمون تازه شد وقتی رسیدیم باورم نمیشد همچین جای دورافتاده ای ویلایی یه این امکانات بسازند. اکثر ویلاها خیلی عالی ساخته شده بودند و باغهای پر میوه داشتند. بند و بساط برداشتیم و رفتیم تو باغ زیر درختهای سیب و گلابی جوجه و قارچ کباب کردیم و بعد هم میوه ها رو چیدیم و کمی حرکات موزون به بهانه تولد مبارکی و کمی هم شنا تو آب تگری استخر که تمام سلولهات رو جوون میکنه.

شب که برمیگشتیم برای فرار از ترافیک همش از راههای فرعی برگشتیم که کلی راه رو دور میکرد اما عالی بود و بکر. وقتی رسیدیم خونه به معنای واقعی کلمه تازه شده بودیم.

برنامه خارج از شهرهای ما همیشه برقرار بوده حتی اگه کسی هم نبوده ما دوتایی رفتیم اما این بار و طبیعت بکرش با همیشه فرق داشت.

سالگرد ازدواج سارا شد. باورم نمیشه به این سرعت یک سال گذشت. با هدیه و کیک رفتیم و جمع خوبی بود و خوش گذشت.

شرکت و کار هم همچنان با همون فشار ادامه داره و تنها حسنش اینه که حداقل رضایت دارم از کاری که انجام میدم و این مهمترین وجه ماجرا برام هست.

بالاخره رفتیم خونه مامان امیر، خیلی خوشحال شدند و خیلی خوش گذشت. این هفته هم شاید ببریمشون محمدرسول الله.

احساس میکنم دارم به پیاده روی معتاد میشم. هر روز fitbitروشن میکنم و راه میوفتم و میرم و میرم و میرم. رکوردم فعلا از پارک وی تا آرژانتین یک ساعت و از ابتدای تخت طاووس تا ته معلم یک ساعت و ده دقیقه است.

وزن کم کردم و دارم میرسم به چیزی که میخوام کم کم البته. الان وزنم کمتر از وزن مناسب برای بدنم هست اما میخوام چندکیلو دیگه کم کنم و اون اندام چند سال قبلم رو بهش برسم.

مراقب خودتون و دلای پاکتون باشین

   + مرمری ; ٢:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٦/٢۳
comment نظرات ()

روزمره گی

اینکه ماهی یک بار بیام اینجا رو باز کنم و بنویسم برای خودم هم خوشایند نیست اما  چه میشه کرد. شلوغی این روزها اجازه نمیده بیشتر از این خاطراتم رو ثبت کنم. اوضاع کاری شرکت سنگین و شلوغ شده و احساس میکنم انقدر کار روی دوشم هست که کمرم داره خم میشه. شاید فرصتی باید به خودم بدم. نمیدونم. خلاصه اینکه از همه چیز تقریبا افتادم. الان شاید یه ماه خونه مامان امیر نرفتیم و این از محالات بوده تا به حال. همیشه سعی کردیم هفته ای یک بار بریم که خوب نشده تو این مدت.

یه سفر 24 ساعتی به شمال رفتیم برای انجام کارهای حقوقی که فعلا در مرحله گیر و دارهای وکیل هست و امیدوارم ختم به خیر بشه. ازین سفرها که فقط خستگی برات میمونه اما خوب بعد از نه ماه دیدن پدربزرگم حالم رو بهتر کرد.

خبر بارداری یکی از دوستام رو شنیدم و خیلی خیلی خوشحال شدم. اون هم در شرایطی که هفته قبل با یه سری دوستان جمع بودیم و همه برای بارداریش آرزو کردیم واقعا شنبه وقتی خبر رو شنیدم سر از پا نمیشناختم. خیلی برات خوشحالم عزیز دلم

رفیق جانم دلم برات تنگ شده خیلی زیاد و چقدر خوبه که حداقل عکس میفرستی تا دلم با دیدنت شاد بشه. خوشحالم که هستی

پروسه پیاده روی همچنان ادامه داره و به روحیه مون کمک میکنه مخصوصاً که این برنامه fitbitکلی به آدم انگیزه میده

همین.

مراقب خودتون و دلای پاکتون باشین

   + مرمری ; ٦:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٦/۱٦
comment نظرات ()

ایام میگذرند

به همین زودی نصف تابستون گذشت و چهل روز بیشتر ازش نمونده. روزها که تند و تند میگذرند و به عمرمون اضافه میکنند و اصلا مجالی نمیدن بدونیم از زندگی چقدر کیف کردیم؟ بنابراین بهترین راه این هست که خودمون از روزها کیف کنیم و هرچه بیشتر زندگی کنیم.

رخش سفیدمون تبدیل به نوک مدادی شد و سه هفته ای هست که شده مال خودمون. عروسی دوست جانم هم رفتیم و ساقدوش هم شدیم و چقدر دوست دیدم کلا عروسی های دوستانه همیشه بیشتر از عروسی های خانوادگی خوش میگذره. همسران مهربان هم باهم آشنا شدند و وسط مجلس میرقصیدن. عروس هم ماه شده بود. ظهر با ریحانه رفتیم باغ که تو کلیپش باشیم و به آماده شدنش کمک کنیم. فیلمبردار که کلی تعریف کرده از صحنه آماده شدن عروس. خدا کنه خوب شده باشه.

راه اندازی کار دوممون کمی جدی تر شده و شاید بشه تا ماه آینده روش حساب کنیم. فعلا در مرحله تست و آزمون و خطا هستیم تا ببینیم به کجا میرسیم.

تو این مدت یه بار دوتایی رفتیم آهار که محشر بود اگه نرفتین حتما برین. البته تا آبشارش نشد بریم و فقط تا رودخونه رسیدیم چون وسایل کوهنوردی نبرده بودیم. اما واقعا بینظیره. کلی باید از توی ده و کوچه باغ رد بشی و برسی به رودخونه

برنامه های اساسی برای خودم دارم و برای منظم کردن برنامه ها و تمیزکاری خونه. که باید براش وقت درست حسابی بزارم.

اوضاع کار هم خوبه خداروشکر یه سری تغییرات میخواستم اتفاق بیوفته که انجام شد و خیالم تا حدودی جمع شد.

دوباره پیاده روی هامون شروع کردیم و اصلا عالیه مسیر یک ساعت و نیم رو واقعا نمیفهمیم چطور میریم. انقدر موبایل تو زندگی ها پررنگ شده که وقتی موبایل نیست حرفها هجوم میارن.

شروع کردم به ورزش کردن. جدا از تناسب اندام احساس میکنم بدنم نیاز به آمادگی بیشتر داره. ضعیف شدم و تحملم کم شده. یادش بخیر یه دوره ای رکورد درازنشست مدرسه رو من داشتم. رشته تربیت بدنی قبول شدم و رفتم تست دادم و قبول شدم اما بخاطر ضعیف بودنم مامان و بابا موافق نبودن و نرفتم. چه سفر خوبی بود ولی. آمل قبول شده بودم. و پاییز رفتیم و بارون شدید میومد. بابا یه ویلا گرفته بود لب دریا من و مامان و بابا رفته بودیم و سه روز موندیم. خیلی خوش گذشت. یادش بخیر

برم کم کم دیگه

آخر هفته تون پر از شادی

مراقب خودتون و دلای پاکتون باشین

   + مرمری ; ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٥/٢٢
comment نظرات ()

ساقدوش میشویم

پراید عزیز دلی که زیر پامون بود رو داریم تبدیل به یه رخش سفید میکنیملبخند. یادمه سال 90 یه 206 زرشکی تیپ 5 رو یکی از دوستامون داشت 11 تومن میفروختخنثی و ما میتونستیم بخریم و حتی تا دم خریدش رفتیم اما بعد پشیمون شدیم و گفتیم بهتره دم عروسی این خرج نکنیم مژهو همین پراید عزیزمون کارمون راه میندازه. تو این مدت هم به بهانه شروع کار جدید بیخیال تعویض پراید شدیم و گفتیم کار جدید راه بندازیم اما بخاطر امنیت پایین پراید و اینکه ماشین ما مال سال 87 بود و قدیمی شده بود مصمم به تعویضش شدیم.عینک ماشین عشقمون بود و دوستش داشتمقلب. دیشب امیر رفت و رخش سفید رو دید و خوشش اومد و منم برد نشونم داد و خوشم اومد شاید امروز و فردا معامله کنیمش. تا خدا چی بخواد.

جمعه دوتایی زدیم به دل جاده جهت جاده درمانی.از خود راضی رفتیم سمت لتیان. پاهامون کردیم تو آب و آب بازی کردیم نیشخندحتی لباسا خیس خالی بود. مردم بساط پیک نیک آورده بودن و ماه رمضون باعث نشده بود بمونن تو خونه هازبان. آب و جنگل همیشه حال من رو خوب میکنه.قلب

دو روز دیگه تولد خواهرجان قلبو شاید امسال آخرین سال تولد مجردیش باشهمژه. امشب به دعوت محمد و به بهانه تولد خواهرجان با یه سری دوستان کافه دعوتیم چشمکو پنجشنبه هم من یه سری دوستان رو دعوت کردم منزل برای تولد خواهرجان. ولی دیشب که خونه جاری مهمون بودیم. امشب که کافه ایم. فردا شب افطاری دعوتیم و پس فرداشب یعنی چهارشنبه خونه مادرشوهر دعوتیم و اگه شما فهمیدین من کی برای پنجشنبه تدارک ببینم منم فهمیدم.متفکر

عیدفطر دوست داشتیم یه سر بریم شمال ولی انگار نمیشه احتمال زیاد من سر کار باشم تو تعطیلات. دلم برای آقاجون تنگ شده. ناراحت

تو یه گروه آشپزی تلگرام مامان رو عضو کردم.نیشخند چند روز پیش یکی از بچه ها رشته خوشکار درست کرده بود. و کلی هوس کردم حتی فکر کردم برم انقلاب و از رشته خوشکارای بی کیفیتش بخرم که مامی دیشب زنگ زد و گفت برات رشته خوشکار درست کردم. مامی فرشته است قلب دیده بود نوشتم تو گروه که قبلا مامی درست میکرد.چشمک

یکی از آشنایان رژیم خام خواری داره و من چرا نمیتونم درک کنم؟ متفکر اصلا به نظرم یکی از لذتهایی که خدا به انسان داده خوردن. البته نه پرخوری ها. خوردن به اندازه.لبخند

از چلنجم که بگم یه روزایی یادم میرهزبان اما سعی میکنم یادم بیاد اما پیاده روی فعلا تعطیله به خاطر گرمای زیاد و بیشتر به خاطر ماه رمضون.ساکت نمیشه آب تو خیابون خورد. حالا از هفته آینده دوباره شروع میکنم.از خود راضی

هفته دوم مرداد عروسی یکی از دوستای وبلاگی که حالا دیگه فقط برام وبلاگی نیست قلب قراره کلی بچه ها رو ببینم تو عروسیش نیشخند ضمنا قراره با ریحانه ساقدوشش هم بشیم چشمک دنیای مجازی برای من خیلی چیزا داشت اما بهترینش پیدا کردن دوستهای عالی بود مژه

من برم به یه میز ترکیده از کار سلام کنم.نیشخند

مراقب خودتون و دلای پاکتون باشین ماچ

   + مرمری ; ٧:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٤/٢٢
comment نظرات ()

روزهای خوبی که منتظر ما هستند

تا حالا اینطوری به روزهای پیش رو نگاه کردین که چقدر میتونه سخت تر از اینی که هست باشه و خداروشکر که نیست؟لبخند این چالش بزرگ من هست برای این دوره ای که برای خودم در نظر گرفتم. نگاه کردن به روزهای خوب و قشنگی که داره میگذره و لذت بردن از همین الانم. یادم باشه برای هر ساعتی که میگذره خدا رو شکر کنم که یه سقف هر چند کوچیک بالای سرمون داریم. کاری داریم که دوستش داریم و برکت داره. دوستانی داریم که وقتی دلمون تنگ و گرفته است حالمون رو خوب میکنن. خانواده هایی که حمایتشون رو هیچ وقت دریغ نکردن و خدایی که همیشه با یه چتر قشنگ مراقبمون. حالا میتونم نگاه کنم و بگم کنار همه اینها کسی رو دارم که وقتی میرم بخوابم چشمام و میبندم و خودم میزنم به خواب میبینم اومده کنارم دراز کشیده و نگام میکنه. چشمک

چند وقتی هست که تمام فکر و ذکرمون صرف یه تغییر تو زندگی شده.متفکر از اینکه ماشین رو عوض کنیم یا خودمون بچلونیم و خونه رو بزرگتر کنیم و بالاخره به این نتیجه رسیدیم تلاشمون رو بزاریم برای تولید یه کار جدید.عینک فکرهایی تو سرمون هست که از ایده تا اجرا کلی وقت میبره و ریسک داره و باید تحقیق کنیم و به نتیجه برسونیم.خیلی ها بهم میگن زندگی رو سخت گرفتی و تو همین خونه هم میشه بچه دار شد.خنثی آره درسته اما راستش برای من و امیر هنوز لزومش احساس نمیشه واقعاً. جفتمون عاشق بچه ایم اما هنوز احساس خلا نمیکنیم که8 با وجود بچه بخواد پر بشه و از طرفی جفتمون کمی ایده آل گرا هستیم. دلمون میخواد از لحاظ روحی هم آماده باشیم و هم از لحاظ امکاناتی که احساس میکنیم نیاز داره.مژه

دوازدهم این ماه ما وارد چهارمین سال زندگی مشترک شدیم.قلب یه مهمونی برای مامانا گرفتیم و با یه هدیه از طرف امیر سورپرایز شدمنیشخند. واقعا انتظارش نداشتم تو شرایطی که همه زورمون رو برای پس انداز و جمع کردن یه سرمایه کوچیک میزنیم با همچین کادویی غافلگیرم کنه.لبخند من براش یه عطر خریدم از دیجی کالا که کار همه رو راحت کرده واقعا نیشخند این گلدون هم به مناسبت شروع چهارمین سال اومد خونمونزبان

تعطیلات هم یه فرصت بود برای خودمون که استراحت کنیم دوتایی و بعد از مدتها دوتایی های زیادتری داشته باشیمقلب. خواهرجان و محمد رفته بودن کمپ و در دل طبیعت چادر زده بودن با یه سری از دوستاشون.ابرو دعوت شدیم باهاشون بریم که گفتین نه دلمون تنهایی و استراحت میخواد. به دیزین هم دعوت شدیم و هتل پرخاطره گاجرهنیشخند که اون هم رد کردیم و تعطیلاتمون رو به جاده درمانی گذروندیم. یه سی دی لایت آماده کردیم و یکی درمیون آهنگهای مورد علاقه من و امیر رو توش چپوندم و لازمه بگم سلیقه موسیقیمون زمین تا آسمون با هم فرق داره؟ ابروسلکشن جالبی شد. البته تو سالهای زندگی مشترک بعضی از موسیقی ها شده سلیقه مشترک.نیشخند با یه فلاسک چایی و بطری آب و ساندویچهای الویه و کمی میوه رفتیم به فشم و سد لتیان و لواسون و جاده های جدید کشف کردیم. بقیه وقتمون هم بام گردی کردیم و برای دومین بار برج میلاد و پل طبیعت رفتیم و سینما کوروش نهنگ عنبر رو دیدم که بسیار خندیدیم و خوشمان آمد. صبحانه های خوبی هم خوردیم که این یه نمونه اشه مژه

این ژله هم با بچه دوستم یه روزی که مامانش سفر بود درست کردیمنیشخند

دوشنبه ظهر یهو احساس کردم امروز باید مال خودم باشه متفکرو با حجم کاری هم که داشت بر و بر نگاهم میکرد کیفم رو انداختم رو دوشم و برگه مرخصی رو گذاشتم رو میز مدیرعامل و سرخوشانه زدم بیرونعینک. اول سر راه رفتم صفویه و یه مانتو تابستونی خودم رو مهمون کردم که البته به دلیل کوتاهی زیاد قد و آستین و لطف زیاد برادران و خواهران گشت ارشاد نمیتونم خیلی بپوشم قهرمگه مواقعی که با ماشین برم و بیام. بعدش هم رفتم آرایشگاه و اومدم خونه و روی مبل زیر باد خنک کولر لم دادم و فیلمای درپیت دیدم و هی کانال عوض کردم.ابله

امشب هم قابلمه پارتی دعوتیمخوشمزه به این معنا که هر کی هر غذایی داره میزنه زیر بغلش و میره مهمونی و دور هم هرچی هست میخوریم.چشمک

دوشنبه هفته بعد اما یه دورهمی خیلی خوب دعوتملبخند. ازونا که با خیال جمع میشینی و حرف میزنی با رفقا و وقت میگذرونی. دورهمی با رفقای وبلاگی هست و داریم میریم دیدن نی نی ممول که هشت ماهش شده.قلب

دلم برات تنگ شده رفیق،ناراحت دلم برای دوتایی های خوبمون تنگ شده. بدون هیچ تکلفی بشینیم و حرف بزنیم و بخوریم و بخندیم و گریه کنیم. چه دور شدی و چه حیف که حالا حالاها نمیبینمت. افسوس

دلتون شاد باشه و لبتون خندون و مراقب خودتون و دلای پاکتون باشین.ماچ

   + مرمری ; ٧:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٢٠
comment نظرات ()
← صفحه بعد